تبليغاتX
پرندگان مهاجر
یادداشت های بی خیالی من

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.
پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟
پر

 

 

 

 

 

 

(سفر بخیر!    (سفر خوش! مسافر دلتنگِ من

 

پشتِ سرُ نگا نکن، تا نبینی که میشکنم!

یرو! سفر بخیر، عزیز! یارِ همیشگی ت منم!

پُشتِ سَرُ نگا نکن! دیدنی نیست گریه ی من!

وقت خداحافظی مون، یه حرفِ آفتابی بزن!

بگو همیشه با منی، تا آخرین فصلِ سفر!

بگو! بگو تا خون نشه، این دلِ زارِ در به در!

 

سفر بخیر! عزیزِ دل!

گردنه ها پُر خطرِ!

ببینکه از هق هقِ من،

شونه ی واژه ها تَرِ!

 

برای برگشتنِ تو باید کُدوم شعرُ سرود؟

باید کُدوم ترانه رُ از کفِ لحظه ها رُبود؟

باید کدوم قصیده رُ به دستِ قاصدک سپرد؟

باید که از تو آسمون چَن تا ستاره رُ شمرد؟

بگو همیشه با منی، تا آخرین سطرِ صدا!

بگو تا این ترانه رُ پُر کنم از خاطره ها!

 

سفر بخیر! عزیزِ دل!

گردنه ها پُر خطرِ!

ببینکه از هق هقِ من،

شونه ی واژه ها تَرِ!

 

 

 

 

 

 

 

حس غريب من!!!....

بعضی وقتها اینطوری میشه...یه حس...یه حس لعنتی میاد و داغونت میکنه...

به روی خودت نمیاری...ولی درد داره...خیلی زیاد...درد می خواد اشک بشه و از چشمهات بریزه بیرون ولی جلوشو میگیری...

حس میکنی قلبت داره فشرده میشه...  ولی... ولی نمی تونی دم بزنی... حتی نمی تونی رو حسی که داری اسم بذاری...

و نمی خوای تسلیمش بشی...

منتظری....منتظر اینکه یه اتفاقی بیفته تا...تا چی بشه؟...

تا دردت فریاد بشه یا اشک... یا شاید یه مرهمی بشه برای دردت...

حتی اگه ندونی دردت چیه...

دلت بخواد یکی اینو بفهمه...تو نگی ولی اون بفهمه... بفهمه و ... چی بشه؟ ...

بیاد پیشت... مثل همیشه دستت رو بگیره تو دستش... سرت رو بذاری رو شونش و گریه کنی...

و اونم هیچی نگه...فقط باشه...حضورش رو حس کنی...

و آروم بشی...

...

...

(ولی تا اون لحظه باید تظاهر به آروم بودن بکنی...تظاهر به شادی...نیازی به تلاش نیست...مجبورت میکنن...)

 

 

 

 

 

 

 

 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

 

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

*

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه ی  لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست.

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

 

 

 

 

 

يه نامه ي عاشقانه ه هيچ وقت به دست عشق نمي رسه !!!!!

 سلام

حالت خوبه

دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟


دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟

واژها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان، وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي مي تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي.
تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش مجنون... ولي اينبار مجنون بدون ليلي و فرهادي بدون شيرين، چون تو خدا بودي و نه ليلي و نه شيرين .
شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد.
لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ...
زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي.

من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي
و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي.
حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، اي معبودم.
چون شدي افسونگر شبهاي من
غم و غصه تو دلم کاري نيست 

دستای مهربونت رو قلب پاکت رو چشمای نازت رو و لبای قشنگت رو میبوسم بهت قول میدم تو رو از اعتمادی که کردی پشیمون نکنم .

عزيز دلم  زينب مهربونم خيلی دوستت دارم به خدا تمام  وجود منی پس ...

همیشه برات میمیرم

حتی اگه خدا نخواد می خوامت... !!!

 

 

 

 

 

 

 

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به
انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را
دوست داشتم وقتي اوتمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد
شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....

 

 

 

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

 

 

 

 

هيچ است همه جا و من خاموش راهی فردا رو به سوی کدامين تخيل ! کدامين اشک اه بازهم تکرار ....

کاش کسی بود فقط می فهميد که نگاهم تنهاست

غم متروک نقابم درياست

 

 

 

 خدايا !
تو
 
اوج نياز من را مي داني بزرگوارا ...
و تو خود مي داني تنها تکيه گاه دلتنگي هايم تويي !...
تويي ...
فقط تويي ! که سراسر مهر و سراسر نوري ! ...
درياب اين جان و روح منتظر را ...
منتظر !

منتظر همان لطف و مهربانی بی کرانت ....

درياب ! اين بنده ي چشم به در گاهت را ...
قسم به بزرگواري ات خداي من !
با من باش ...
با من مهرباني کن ....
اي همه خوبي .....
اي همه مهر ....
خداي من !
هر گاه با تو سخن گويم .... احساسم را در واژه ها نمي توانم بگنجانم .....
حس عجيبي ست .... با تو سخن گفتن !
خدايا ! .....
همه جان و وجودم تويي !
مرا در ياب ....
اي ناب ...

 

و زمان چه غارتگر عجیبی ست ....

و من ! ...

رنجور از بودن ....

دلتنگ از بودن ........

و خدای من !

به کدامین گناه محکوم ماندنم ؟ !

می خواهم بروم ....

می خواهم رها شوم .......

می خواهم دور شوم ..........

دور ............... دور .................... رهای رها !

خدای من ! صدایم را که می شنوی ؟ !

دیگر توان ماندن ندارم ......

به من گفته ای صبر داشته باش ! .... منتظر باش !....

تمام عمر را به انتظار سپری کردم ........

دیگر نمی توانم ! ..........به آخرین حد رسیده ام .........

خدایا !

دیگر نه خواسته ای دارم نه نیازی .............و نه حاجتی !

تنها فقط می گویم :

 

قسم به بزرگواری و عظمتت !

قسم به وسعت مهربانی ات این انتظار را به پایان برسان .......

بگذار رها شوم ! بگذار طعم شیرین پرواز را بچشم !

 

باز هم ....

باز هم اشک هایم قلب سرد به ستوه آمده از بودن را .........گرم می کنند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                            

"گاهي كه دلم
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه ی ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

مـــ-ن هنــوز تورا دارم

گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حرف آخر و هميشگي :

فعلا ...

يا علي ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:46  توسط نگارنده   | 

((بي معرفت))

جز با تو دل را عاشق فردي نكردم

با هيچكس غير از تو همدردي نكردم

باچهره گرم و بهارين تو اي گل

چون سيلي باد خزان سردي نكردم

كنج اتاق شعر با يادت نشستم

در كوچه‌هاي هرزه ولگردي نكردم

گفتي به ناز و عشوه:« مارا بوسه اي كن»

لب را جلو يك لحظه آوردي نكردم ؟

با آنكه آزردي دلم را و شكستي

آن بي وفائيها كه مي‌كردي نكردم

تندي نمودي و جفا كردي و رفتي

بي‌معرفت! من با تو نامردي نكردم

 « زندگي حس غريبيست كه يك مرغ مهاجر دارد…»

                 نظر یادت نره فدات شم

 

گرچه عمری است غریبانه فراموش توام

بازمشتاق تووگرمی آغوش توام

باورم نیست که بیگانه شدی بامن ومن

همچویک خاطره ی کهنه فراموش توام

حسرتی گربدلم هست همان دیدن توست

من پرستوی خزان دیده وخاموش توام

 

وقتی تو بخواهی

وقتي تو بخواهي گلي زيبا بكاري .

وقتي تو بخواهي قايقي محكم بسازي.

وقتي تو بخواهي در رشته تحصيلي ات مدرك دكترا بگيري .

وقتي تو بخواهي به عيادت بيماري بروي.

وقتي تو بخواهي براي يك بار هم كه شده به شهر مورد علاقه ات سفر كني.

وقتي تو بخواهي دوست مورد علاقه ات را بعد از 20 سال پيدا كني .

وقتي تو بخواهي كار مورد علاقه ات را پيدا كني.

وقتي تو بخواهي گنجشك آسيب ديده اي را مداوا كني.

وقتي تو بخواهي سرپرستي كودك يتيمي را بر عهده بگيري.

وقتي تو بخواهي براي اين كه هم نوعت زير باران خيس نشود او را در زير چتر خودت پناه دهي.

وقتي تو بخواهي كه زندگي يكنواختت را به زندگي پر از شور و هيجان تبديل كني.

وقتي تو بخواهي براي پاسداري از ميهنت 2 سال هر روز 12 ساعت نگهباني از مرزهاي كشورت نگهباني بدهي .

وقتي تو بخواهي براي خوش حال دختركي خرد سال از انتقام گرفتن از پدرش بگذري.

وقتي تو بخواهي براي راحتي پرندگان اطراف خانه ات لانه اي برايشان درست كني.

وقتي تو بخواهي انسان هاي گريان دور و برت را از ته دل بخنداني........

معلوم مي شود كه تو براي توانستن منتظر هيچ كس نيستي ..

 

 

                 نظر یادت نره فدات شم

 

 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده امروزم . خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم؟

زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی؟

 گفت : نخریدند اما تمام شد ....

 

 

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد.

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» .

من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

 

 

                  نظر یادت نره فدات شم

 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني.

بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.

نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.

حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

دوست و دوستدارت:خدا

 

 

 

براستي قلاب علامت كدامين سوال است كه ماهي ها بدان پاسخ مي دهند؟؟
آيا آنان واقعا احمقند؟؟؟

 آيا چشمانشان را مي بندند و به آن قلاب تن مي دهند؟؟

 

 

                  نظر یادت نره فدات شم

 

دليل بودن تو

 هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند
.
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
.
 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
.
و حرفهایی است برای نگفتن
...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
.
 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

 

و خدا تنها بود .
        
هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت ...    

 

 

 

                  نظر یادت نره فدات شم

 

 

 
زلیخا عاشق یوسف شده بود. تمام خواسته های قلبش را در وجود یوسف یافته بود. یوسف را دوست داشت، اما نه تنها ظاهر زیبایش را. زلیخا باطن زیبای یوسف را دیده بود. او را با همه وجودش حس کرده بود.
اگر چه می دانست که اشتباه می کند، اگر چه هنوز شرم داشت، اما دیگر نتوانست تاب آورد و آنچه را که نباید خواست.
یوسف نمی دانست باید چه کند. نمی دانست چگونه خود را برهاند. خدایش به او گفت که باید فرار کند و او چنین کرد.

یوسف هم زلیخا را دوست داشت. اما جنس دوست داشتن او با عشق زلیخا متفاوت بود. زلیخا از همه چیزش گذشته بود، حتی از آبرویش. بی پرده عشق خویش را فریاد کرده بود و حالا رسوا شده بود. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
یوسف هم زلیخا را دوست داشت. می خواست حقیقت عشق را به او نشان دهد. می خواست او را از بند هوی و رسوایی برهاند. می خواست قلبش را از به جای تاریکی از نور پر کند. یوسف 7 سال زندان را به خاطر حقیقت تحمل کرد. 7 سال پر از مشقت.

و پس از هفت سال، زمانی که یوسف آزاد شد، زلیخا را در دادگاه وجدان خویش قرار داد و همه وجودش را دگرگون کرد. آنگاه بود که حقیقت عشق برای زلیخا هویدا شد، تا آنجا که گفت: الآن حصحص الحق. در این لحظه دیگر حقیقت را بی پرده حس می کرد. و چه حس زیبایی بود.
 
 
 
 
                 نظر یادت نره فدات شم
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط نگارنده   | 

چشمهايت را در چشمهايم خيره کردی و آهسته گفتی
دوستت دارم
در آن هنگام که در دلم فرياد می زدم من هم
دوستت دارم بيشتر از آن چه که
فکرش را می کنی
اشکهايم بی اختيار روانه گونه هايم شدند
سرم را آهسته بر روی شانه هايت گذاشتی
موهايم را نوازش کردی
لبانت را بر لبانم نزديک کردی
و بوسه گرمی از لبانم چيدی ، دستهای سردم را در
دستهای گرم و لطيفت فشار دادی
گفتم... می دانی
می خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم
و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت
را نزديک نفسهايم احساس کنم
ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را
آغاز کردند... همه جا تاريک بود
قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را
نوازش می داد
پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست
تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در
چشمهايت خيره شده بودم
لبخند زنان فرياد زدم
نــــگاه کن
نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من
خود را گرم می کنند
و
ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می
جويد
ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت
خونم پناهی می جويد
دوستــــت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:35  توسط نگارنده   | 


Masood Kimiaee (Director)


تاریخ تولد:  1322در تهران. دیپلم.

  
بیوگرافی

با دستیاری ساموئل خاچیکیان در فیلم خداحافظ رفیق به سینما آمد. و با ساخت دومین فیلم بلندش (قیصر)  موج جدیدی را در سینمای ایران پایه گذاری کرد که این نوع سینما تا سال 1357 ادامه پیدا کرد. فیلمهای زیادی از روی قیصر ساخته شد  و بازیگران بسیاری با فیلمهای کیمیایی مطرح شدند: بهروز وثوقی، بهمن مفید، جمشید  هاشم پور، گلچهره سجادیه، فریماه فرجامی، فرامرز صدیقی، احمد نجفی، شاهد احمدلو، فریبرز عرب نیا، هدیه تهرانی، محمدرضا فروتن، میترا حجار و ...

فیلمها :

بیگانه بیا (1347)

قیصر (1348)

رضا موتوری (1349)

داش آکل (1350)

بلوچ (1351)

خاک (1352)

گوزن  ها  (1354)

پسر شرقی (کوتاه، 1354)

غزل (1355)

اسب (کوتاه، 1355)

سفر سنگ (1356)

خط قرمز (1361)

تیغ و ابریشم (1364)

سرب (1367)

دندان مار (1368)

گروهبان(1369)

ردپای گرگ (71-1370)

تجارت (1373)

ضیافت (1374)

سلطان (1375)

مرسدس (1376)

فریاد ( 1377 )

اعتراض (1378)



http://www.iranactor.com/artists/DIRECTORS/kimiai.htm

مسعود کیمایی و حکم‌اش

حامد صفایی، سهیلا مهدوی، ژینوس تقی‌زاده


دی‌ماه ۱۳۸۴

«چه خوبه آدم یه سینما تو خونش داشته باشه»
چه خوبه که هر بار که فیلمی از {کیمیایی} میبینی یه عالمه جمله و دیالوگ توذهنت میمونه که باهاشون حال میکنی، زیر لب تکرار میکنی و ازشون چیز یاد میگیری، و یه چیزایی رو بهتر میفهمی و دوسشون داری. ایندفعه ولی یکبار برای همیشه شاید تو کلّت فرو کنه که اینی که هی میگی شعار میده کیمیایی و حرف تکراری میزنه «اسمش این نیست» و تو خرفهم میشی و خلاص. که اگه شعار میده و حرفای تکراری میزنه چرا بغض میکنی و شب از سینما تا خونه پیاده میری و سیگار می کشی؟ چرا به روی خودت نمیاری که این همه لحظه‌های سینمایی که هی تو همه فیلماش هست و هردفعه یه جورایی یه حرفای دیگه‌ای هی از پَسشون بیرون میزنه رو دوست داری، این جوری مُردنا و عشقا و زخماشو، آهنگاشو آوازاشو. جمعیت پابه سن گذاشته منتقد ِ ساکن *کوچه سام* (محل دفتر مجله فیلم)، جوونهای دوره دندانِ مار و قیصر و داش آکل، که حالا حکم رو دوست ندارن، حق دارن. اوونایی که دیگه منتظر نیستن تا کیمیایی یه روز شاهکار ِ دیگه‌ای بعد از قیصر بسازه و دیگه قیدش رو زدند، چه بهتر که دست از سر سینماش برداشتند. اوونهایی که شخصیتهای قصه‌هاشون رو از رو شمایل تمام ِ مردای ِ کیمیایی سرهم کردند بازهم از این فیلمش یه چیزایی به دندونشون میاد، مگه بده. حکم نه جایزه میگیره نه به جشنواره خارجی میره، که همینش خوبه. آدمهاش نه خیلی دورن که نشناسیشون نه خیلی نزدیک که براشون گریه کنی و آدامس بجوی. میگی اعتراض سیاست‌زده است و حرفای شاعرانه به سربازهای جمعه نمیچسبه، میگی فریاد یه فیلم ِ پرازایراد و ساختار ضیافت یکدست نیست، میگی مسعود کیمیایی دیگه حرفی برای گفتن نداره و داره دور خودش چرخ باطل میزنه، میگی تو فیلمهاش پر ِ از اتفاقات اضافه و بی‌مورد، میگم سینمای خالی و سیاست‌نزده باشه واسه هزیون‌های عرفانی ِ فیلم اوّلیا و موج ِ نویی آ، میگم همون بهتر که کیمیایی شعراشو جدا چاپ کنه که با فیلماش قاطی نشه که سرجمع از هیچکدوم چیزی نفهمی، میگم به نظر من خط‌خطی‌ها  جزوی از نوشته‌هان، میگم یک دستی و روونی باشه برای فیلمهای خوش ساخت ورژن دی‌وی‌دی ما هیچکودوممون آدمهای یکدست و روونی نیستیم (اینو من نمیگم). آخرش سیگارم رو تو نیم‌خورده قهوه خاموش میکنم، میگم: چه خوبه آدم یه چیزی مثل سینما تودلش داشته باشه... همین.

به سخره گرفتن تماشاگر
این روزها حرف و حدیث در مورد آخرین کار کارگردان فیلم قیصر زیاد است. بعضی از منتقدین حکم را بازگشت کیمیایی به خویشتن ِ خویش شمرده‌اند. با این فکر که با نگرش تازه‌ای از این پیر سینمای ایران روبرو خواهم شد، به تماشای فیلم حکم در *سینما فلسطین* نشستم. اما از همان ابتدا این حس به من دست داد که حکم مرا، تماشاگرش را، به سخره گرفته است. سه نقابدار به خانه مرد متمولی حمله می‌کنند، نه فقط برای دزدی بلکه برای تصفیه حساب. *فروزنده* (با بازی لیلا حاتمی) کینه‌ای را در سینه دارد. او زمانی توسط رئیس‌اش، که همان مرد صاحب‌خانه است، اغوا شده و اکنون برای انتقام به خانه او آمده. این اولین برخورد ما با یکی از شخصیت‌های اصلی فیلم، زنی با روحیه جسور، است. دو بزهکار دیگر (بهرام رادان و پولاد کیمیایی) نیز هم‌دانشگاهی‌های فروزنده بودند و در گوشه‌هایی از فیلم به رابطه پاک دانشجویی آنها اشاره می‌شود.

در این شهر هر روز با فجایای هولناک اجتماعی روبرو می‌شویم که تنمان را به ارزه در می‌آورد، ولی در هیچ یک از صحنه‌های این فیلم نتوانستم خودم را با یکی از کاراکترهای آن فیلم نزدیک ببینم. این به خاطر ضعف شخصیت‌پردازی در فیلم است. برای جذاب شدن فیلم از هر حربه‌ای استفاده شده است: به کار بردن موسیقی سنتی، پاپ ایرانی، موسیقی ایتالیایی، استفاده از ماشین کادیلاک برای نشان دادن صحنه گانگستری، استفاده از مواد مخد در داخل اتومبیل و هرچه بیشتر گانگستری نمودن آن، و ایجاد فضاهای سور رئالیستی آبکی (در دریا غرق شدن {مریلا زارعی}) و عشق او به بهرام رادان، هر یک به منسجم نبودن سناریوی فیلم بیشتر اشاره می‌کرد.

برای جوانان فیلم ساختن، درد جوانان را مطرح کردن، و برای آنها راه حلی پیدا کردن از اهداف اکثر فیلم سازان است. اما جوانهای ما، حتی آنهایی که پایشان به دانشگاه نرسیده است، عمیق‌تر از این شخصیتهای فیلم می‌اندیشند.

کیمیایی    
Masud Kimyai’s Hokm (The Sentence)
By Hamed Safaee, Soheila Mahdavi, Jinoos Taghizadeh
hamed@tehranavenue.com
  
مسعود کیمیایی
نه باید دنبال سینما بگردی و نه تمام ویژگیهای آشنای آن. نه باید دنبال قصه بگردی و نه خط و بسط داستانی و چفت و بست. نه باید دنبال منطق تصویری بگردی و نه صحبتهای دراماتیک خاص. فقط باید دنبال کیمیایی بگردی، مسعود کیمیایی. اصلاً خیال کن سینما نمی‌روی فیلم ببینی. خیال کن می‌روی به جایی  که *کیمیایی* ببینی. اینجوری مشکل حل است. حالا این که اصلاً این کیمیایی، مسعود کیمیایی، چقدر برایت جذاب باشد، چقدر به قول دوستمان، حامد، خط‌خطی‌هایش را بخواهی پی‌بگیری، چقدر هی تکرارش را هنوز مشتاق باشی، چیزیست جداگانه که عشق فراوان می‌طلبد و همدلی و همراهی و سودای نوستالژیکی که داشته باشی، که اگر نداشته باشی این ملاقات پرزرق و برق و پرهزینه را می‌توانی شانه بالا بیاندازی، اینکه یک قصه را از سر تا ته بی‌اندک تغییری برای بار چندم بشنوی، و حرفهای خال‌درشت از دهن آدمها و همه آن همه حکایت‌ها که فحش و فتراتش را به وفور در نشریات سینمایی و غیرسینمایی از پس هر نمایش تازه می‌توانی بخوانی.

اینکه هیچ‌کس نمی‌تواند بی‌اعتنا از دیدار هزار باره و تکراری و شعارآمیز بگذرد و شانه بالا بیندازد، اما، خود داستان دیگری است. یا باید دوستش داشته باشی یا چیزی، ناسزایی شده از دق دلت بگویی که جانت آرام بگیرد که این می‌شود شماره ویژه‌های داد و بیداد هر باره – که چیزی چنین معوج و پُرایراد ارزش شماره‌ای به نیت فحش داشته باشد حتی.

اینها را می‌گویم که من گرچه بی‌حوصله که هر بار پاکشان به این دیدار تکراری می‌روم تا کیمیایی، مسعود کیمیایی، که دلم دیگر زیاد نه برای قیصر تنگ می‌شود و نه برای همه آدمهای آرمان‌زده‌اش و نه برای موسیقی آشنای او و ماشینها و کلاه شاپو به‌سرهایش و گفتار آدمهایش که زمانی بند دلم را پاره می‌کرد. زیاد دلم تنگ نمی‌شود و دلم هم نمی‌آید که بی‌خیالش بشوم. می‌روم با لب و لوچه آویزان اما کناردستی‌هایم که خیلی جوانترند – و خیلی‌خیلی جوان و کلی فیلم خوب فرنگی دیده‌اند و موسیقی خوب فرنگی شنیده‌اند – بادی هم به گردن دارند از دستشان بر آتش – وقتی که جابه‌جای فیلم با صدای بلند می‌خندند و دست می‌اندازند و شیشکی می‌بندند دیوانه می‌شوم و آخر با تشری دوستانه آرامشان می‌کنم. که این همه که گفتم را مجاز خودم می‌دانم و آن همه نشریات لب به فحش و ناسزا که دست کم می‌دانیم و می‌دانند چه را فحش می‌دهند که می‌دانیم و می‌دانند. نه باید دنبال سینما بگردی، نه تمام ویژیگهای....

به این دوستان جوانم – خیلی‌خیلی جوانم – که معیارهای قیاسشان در هر چیز ناجور می‌زند و مع‌الفارغ است و قواره‌ای را با قامتی قیاس می‌کنند که نه از یک تیر و طایفه‌اند و نه از یک قد و بالا. اینجا که می‌رسم سینه سپر می‌کنم و حاضرم جلوی آنها که جوانند – خیلی‌خیلی جوان – و چند تایی شعار خال درشت تحویلشان بدهم و یکباره ببینم شبیه همانها هستم که آن بالا بود، روی پرده کیمیایی – مسعود کیمیایی.

http://www.tehranavenue.com/article.php?id=497



مسعود کیمیایی در مصاحبه با روز:
با اینها قاطی نشوید، خطرناکند
آرش مهدوی
۱۱ مهر ۱۳۸۴



مسعود کیمیایی با" سربازهای جمعه و"حکم"، آدم های قدیمی‌اش را، در برابر نسل جوانی که "رویکرد اداره مملکت دارد" وانهاده است. او در مصاحبه با روز، از آدم های جدید، از زندگی در فاصله بازجویی‌ها و از گوگوش گفته است.

گفت و گو با مسعود کیمیایی را از"عشق" که به دو فیلم اخیرش رنگ دیگری زده، آغاز می کنیم. او معتقد است " از زمان سلطان شروع شده" ولی بیشتر ربطش می دهد به جوان هایی که به فیلم هایش سرریز کرده اند: "این عشق سیاه است. عشق جوان هایی که یک جوری شکست خورده اند. مثل دانشجویان. این نهضت های دانشجویی که شکست می خورند، عواقب خودشان را دارند. این بچه ها، باهوشند، وقتی شکست می خورند و ناامید می شوند، به خلاف کاران عادی جامعه نمی پیوندند."

و این جوانان شکست خورده، روح فیلم شما را دراختیار می گیرند. با عشق هایشان که به قول شما سیاه است و با کینه هایشان. و آدم های قبلی را از فیلم شما بیرون می کنند
بله. وقتی می گویید، می فهمم که درست است.

چی شد که این اتفاق افتاد؟
من یک زمانی فکر می کردم هرچیزی از یک فاعل فردی شروع می شود. یعنی فاعل فردی، تبدیل به فاعل فوق فردی می شود؛ و فاعل فوق فردی به فاعل اجتماعی می رسد. بعد دیدم این عقیده نمی تواند بدون پیوند به موضوع دیگری که حالا می گویم، خودش را جمع و جور کند. موضوع این است که در جامعه هم دیگر، فاعل طبقات، فقط یک طبقه نیست. تمام طبقات، فاعل های اجتماعی هستند. البته این فکر از قیصر با من بود، خیلی هم هم می گفتند این حرکت، فردی است، جنبش فردی و ...

البته آن موقع، حرکت ها هم فردی بود
همیشه همین طور است. یعنی هیچ وقت جمعیت با خودش قرار نمی گذارد که فردا برود فلان جا. حرکت ها همیشه در یک بافت فردی انجام می شود. تئوری هم از فرد می آید تا اجرا که به جمع می رسد. حالا در ایران هم فاعل فردی، در جامعه گسترش پیدا کرده، و اصلش هم افتاده بر دوش جوانان. یعنی این جوری نیست که من به جوان ها رویکرد داشته باشم، نه، جوان ها فاعل اجتماعی شده اند و قصد اداره مملکت را دارند. و اینها با واژگان خودشان و نگاه خودشان، وارد شده اند. آنها دیگر، مجموعه واژگانی دهه های سی، چهل و پنجاه را کنار گذاشته اند و دارند واژگان خودشان را می سازند. دارند به نسل های قبلی، زبان پیشنهاد می کنند...

و این زبان را به فیلم شما هم پیشنهاد کردند. منظورتان این است؟
بله. به نظر می رسد این جوری اتفاق افتاده.

و همراه خود مسائل خودشان را آوردند، از جمله عشق؟ حالا از همان نوع سیاه که می گویید؟
بله. البته در فیلم های آن دوران من هم، جوانان آن دوره حضور داشتند، منتها حالا دیگر تقابل با سن های دیگر در فیلم هایم تغییر کرده. یعنی دیگر این طور نیست که حتما باید خان دایی هم باشد....

بدون "فرمون" هم زندگی پیش می رود
بله. در سربازهای جمعه، آنها بدون گروهبان هم پیش می رفتند...

در واقع گروهبان، دنبال آنها آمد
بله

و به همین ترتیب، دیالوگ های شما رنگ دیگری گرفته....
بله، دیگر آن آدم هایی که جور خاصی حرف می زدند، وجود ندارند. ادبیات عوض شده، و برای دسترسی به این ادبیات باید بین جوان ها گشت. هر روز هم اصطلاحات تازه تری درست می کنند. همه چیز را کوتاه می کنند. به جای اینکه بگویند قاطی کرده است، می گویند:قاط زده. همین جوری مرتب کوتاه می شود...

زبان، اس.ام. اسی شده..
بله.

در حکم سراغ بازیگران قدیمی مثل عزت الله انتظامی هم رفته اید.
این فیلم به دلیل نقطه ای که برای رسیدن انتخاب کرده بود، الزاما با این سنین هم کار داشت. به هر حال به تدریج یک بخش سرمایه دار، از دولت و قدرت جدا شده، و فرهنگ خودش را هم ساخته است. کراواتش را می زند، نمازش را هم می خواند، و به هر جهت در خلوت، کار خودش را هم می کند. در ظاهر هم، باید، یک جور دیگر عمل کند... خب نقش اینها را شکیبایی و عزت الله انتظامی باید بازی کنند. اینها ممکن است پشت داشته باشند، ولی "رضا معروفی" [عزت الله انتظامی]خودش می گوید "ما یک جایی دنیای مان با"اینها" قاطی شد. اما هنوز انقدر حرفش، در رو دارد که به جوان ها بگوید با اینها "قاطی" نشوید، اینها خطرناک هستند.

در این دو فیلم شعر هم زیاد خوانده می شود
به دلیل شاملو است. به هرجهت وقتی کوه شعر درمیان هست، و پسرش هم در فیلم هست، نمی شود بدون شعر زندگی کرد.

انتظامی در یک جایی از فیلم حکم می گوید: از سینما خیلی چیزها یاد گرفتم..
بله

واقعا خود شما از سینما خیلی چیز یادگرفتید؟
به هرجهت هر آنچه یاد گرفتم از سینما یاد گرفتم. یعنی چیزهایی را که از سینما یادگرفتم، همان چیزهایی که به سینما پس می دهم، آنها را از سینما گرفتم.ولی خرج خانه ام، و بچه ام را، و اینکه در سئوال و جواب ها چه بگویم، و در دادگاه ها چه کنم... اینها را از سینما یاد نگرفتم.

مگر شما سئوال و جواب می شوید؟ دادگاه می روید؟
برای همین فیلم سربازهای جمعه چندین جلسه به دادگاه های مختلف رفتم.

به چه اتهامی؟*
خود فیلم. فیلم و گذشته.
پرونده تان بسته شد؟ حکم دادند؟
نه، هنوز حکم ندادند.

مثل اینکه همه یک پرونده باز دارند
بله دیگر.

فیلم تان کوتاه شده؟
همه فیلم های من کوتاه شده. از تیغ و ابریشم که چهل دقیقه آن را درآوردند، تا سلطان که سی دقیقه کوتاه شد. بله. بیست دقیقه. هجده دقیقه.

وقتی فیلمی هجده دقیقه کوتاه می شود، جایش را با چه پر می کنید؟ با شعر؟
از یک جاهای دیگری در می آورم، می گذارم در فیلم. باید جاسازی کنی.

انتظامی در یک جا از فیلم می گوید وقتی زندگی را شروع می کنی، پایت را از روی گاز برندار
بله

شما در این سال ها پایتان را از روی گاز برداشته اید؟
فکر می کنم نه. یعنی فرصت نگاه کردن به عقب و اینکه دنبال تابلو بگردم را نداشته ام. فرصت پیدا نمی کنم خروجی ها را نگاه کنم که ببینم درست آمدم یا نه.

دلتان می خواست فرصت داشتید؟
به هر جهت که ندارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:34  توسط نگارنده   | 

شب در خيال خويش
ضريحت را
با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسيم
كبوتران ضريحت را
در ديدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو
طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا
براى يك لحظه
يك ثانيه
حضور صميمى ات را
در ضريح ترسيم مى كند
و من
بى قرار مثل يك قطره حباب
رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون
مى گردم

و از خطوط سبز تخيل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خويش

بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم
    *****

عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى

تو آسمان زلال دلها هستى

*****

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:39  توسط نگارنده   | 


ما با مشکلات می جنگیم تا آسایش بیابیم ، ولی وقتیکه آسایش یافتیم آن را غیر قابل تحمل می یابیم . هانری بروکس آدامز


من در زمان خودم با معدود افرادي مواجه شدم كه اشتياق شديدي به كار سخت داشتند. خوشبختانه همه آنها همكاران من بودند.  بيل‌گلد


تن درست برای روان ، مهمانخانه ، و برای تن ناسالم بیمارستان است . بیگن


چهار چوب نگاه ما زمینی است ، اما برآیند اندیشه ما جنبه آسمانی نیز پیدا می کند . اُرد بزرگ


آنچه را که با خوشی و لذت آموخته ایم ، هرگز فراموش نمی کنیم . سیسرون


آنكه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار براستي در اين جهان نيك بخت است . بزرگمهر


آنچه جهان به ما مي دهد و آنچه خوشبختي نام دارد بازيچه تقدير بيش نيست. لاوات


اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است . اپيكتت


من احساس می کنم مختارم پس مختارم . لایب نیتس


مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ


در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است .  بزرگمهر


آغاز و پایان جنگ توسط خون صورت می گیرد . همر


دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود . لوتر


پاکی نفس جدایی می آورد . فردریش نیچه


انسان قبل از هر چیز باید حیوان خوبی باشد . هربرت اسپنسر


پاداش درستی را در درستی بجوی ، و انگیزۀ کار نیک را همان نیکی بدان و سود دیگر مخواه . حکمت هندو


خودبینی ، چنبره و محیط گیراییش درون است و افتادگی ،  پیرامون  و بیرون ماست و این می تواند همگان را به سوی ما بکشاند . اُرد بزرگ


خرسندترین  آدم کسی است که دل از مهر و موافقت گردان سپهر برگیرد . بزرگمهر


امید غذای روزانۀ بیچارگان است . هرشل


هرگز مگذاركه خنده تو باعث گريه ديگري شود .  حسين بهزاد


فلک به مردم نادان دهد زمام مراد *** تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس  . حافظ


حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش  . فردریش نیچه


اندیشه و سخن ریش سفیدان برآیند بردباری ، مردمداری و سرد و گرم چشیدگی روزگار است .  اُرد بزرگ


اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست . بودا


انسان خوشبخت نمي شود اگر براي خوشبختي ديگران نكوشد . دوسن پير


اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش زيرا آن شادي كه ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد . بتهوون


شما چون فصلهای سال هستید ، زیرا در زمستان خود بهار را انکار می کنید ، در حالی که بهار سرسبز هرگز شما را انکار نمی کند ، بلکه در سنگین ترین خواب غفلت به روی شما لبخند می زند ، بی آنکه خشمگین شود و یا با شما ستیز کند و صفا و یکرنگی را نادیده بگیرد . جبران خلیل جبران

جاییکه در آن خوش بینی بیش از هر جای دیگر رواج و رونق دارد ، تیمارستان است . هاولاک الیس


آینده جوانان را از روی خواسته ها ، و گفتار ساده اشان ، می توان پی برد ، نپنداریم که میزان دارایی و یا امکانات آنها ، دلیلی بر پیروزی و  شکست آنهاست ، تنها مهم خواسته و آرزوی آنهاست . اُرد بزرگ


آنان كه نمي‌توانند مسؤوليت قبول كنند، به رهبر نياز دارند و براي داشتن رهبر داد و هوار راه مي‌اندازند . هرمان هسه


مرد پر جربزه و قابل وقتي با بحران روبه‌رو مي‌شود، به تكيه‌گاه فكر نمي‌كند؛ روش خود را تحميل مي‌كند، مسؤوليتش را مي‌پذيرد و نتيجه كار را [پيروزي يا شكست] از آن خود مي‌داند. چارلز دوگل

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 18:33  توسط نگارنده   | 

  
یکی از بهترین راه های استفاده از وقت این است که قابلیت های خود را در زمینه هایی که نتایج کلیدی را برای شما به بار می آورد افزایش دهید  . برایان تریسی


اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم بسیار سبک تر گردش می کردم. در بهار با پای برهنه زودتر به راه می افتادم و در خزان با همان پاها، دیرتر برمی گشتم، بیشتر می رقصیدم شنگول تر اسب سواری می کردم و داوودی های بیشتری می چیدم. نادین استیر


انسان خوشبخت آن كسي است كه حوادث را با تبسم و اندكي دقت بعلت وقوع آن تلقي وقبول نمايد . مترلينگ


در برف ، سپیدی پیداست . آیا تن به آن می دهی ؟ بسیاری با نمای سپید نزدیک می شوند که در ژرفنای خود نیستی بهمراه دارند .  اُرد بزرگ


بخاطر بسپاريم كه تنها راه تامين خوشبختي اين نيست كه متوقع حقشناسي از ديگران باشيم بلكه خوبيهائيكه به آنها مي كنيم بايد فقط بمنظور تامين مسرت باطن خودمان باشد . ديل كارنگي


خوشبختي شكل ظاهري ايمان است ،تا ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد ،هيچ كاري را نمي توان انجام داد . هلن كلر


همه چیز به حساب می آید . هر کاری که انجام دهید  یا به شما کمک می کند  یا آسیب می رساند ، هیچ چیزی خنثی نیست  . برایان تریسی
      

كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند . گوته


يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد . سقراط


فكر خوب معمار و آفريننده است . ديل كارنگي


بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند . اُرد بزرگ


فكر نو بسيار ظريف و حساس است ،با يك ريشخند كوچك مي ميرد و كنايه اي كوچك آن را بسختي مجروح مي كند . هربرت اسپنسر


نقطه آغاز تصمیم های بهتر، نقطه پایان تصمیم های بدتر است . برایان تریسی


هرگاه بتوانيم از نيروي تخيل به همان اندازه استفاده كنيم كه از نيروي بصري استفاده مي كنيم هر كاري انجام پذير است . كارلايل


آدم بي مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بي سرمايه است . پاسكال


زندگی شما تنها زمانی بهتر می شود که خودتان بهتر شوید . برایان تریسی
      

آنقدر شكست مي‌خورم تا راه شكست دادن را بياموزم . پطر


پيروزي آن نيست كه هرگز زمين نخوري، آنستكه بعداز هر زمين خوردني برخيزي. مهاتما گاندي


زیبارویی که می داند ، زیبای ماندنی نیست ، پرستیدنی است . اُرد بزرگ


مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني . كريستوفر مارلو


شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد. ولتر


نگاهت رنج عظيمي است، وقتي بيادم مي‌آورد كه چه چيزهاي فراواني را هنوز به تو نگفته‌ام . آنتوان سنت اگزوپري


در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند. رنه دكارت


مدتها پيش آموختم كه نبايد با خوك كشتي گرفت، خيلي كثيف مي‌‌شوي و مهم‌تر آنكه خوك ار اين كار لذت مي‌برد . جورج برنارد شاو


کردار ناپسند خویش را با دارایی زیاد هم نمی توانی پنهان سازی . اُرد بزرگ


خدا پنداریست ! اما چه کسی است که این پندار را بیاشامد و نمیرد؟ . فردریش نیچه


ازدواج مثل اجرای نقشۀ جنگی است که اگر انسان یک مرتبه اشتباه نماید کارش تمام شده و دیگر جبران آن به هیچ صورت نمی شود . بورنز


با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد . بردون


اینکه چه کسی باشید و در چه موقعیتی قرار داشته باشید بر عهده شما و نتیجه انتخابها و تصمیم گیری های خودتان است  . برایان تریسی


بی مایگی و بدکاری پاینده نخواهد بود ، گیتی رو به پویندگی و رشد است . با نگاهی به گذشته می آموزیم  آدمیان، اشتباهاتی همچون : برده داری ، همسر سوزی و ... را رها نموده است ،  خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد .  اُرد بزرگ


فرزانگان سخن نمي گويند، بلکه با استعدادان سخن مي گويند و تهي مغزان بگومگو مي کنند. کونگ تين گان


سختی های بزرگ به آدمی نیرویی دو چندان می بخشد . اُرد بزرگ


تولد چیزی غیر از آغاز مرگ نیست . ادوارد یانک


خیر و نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند . فردریش نیچه


افرادی هستند که نور چشمی شانس و اقبالند و هر وقت سقوط می کنند مانند گربه روی دو پا بر زمین می نشینند . کولتون


حقیقتی از این سراغ ندارم که انسان می تواند با تلاش زندگی خود را  متعالی سازد . تورئو


و مردم هرگز نمی دانند پیشوا جز ذات عظیم آنها که به سوی آسمان سیر می کند ، شکاری ندارد . جبران خلیل جبران


پرتگاه می تواند به وجدآورنده روان و یا کشنده جسم باشد . اُرد بزرگ


جاه طلبی شهوتی است که هرگز فرو نمی نشیند ، بلکه با لذتی که از آن فراهم می شود پیوسته مشتعل تر و جنون آمیز تر می شود . اتومی


اگر بر ساماندهی نیروهای خود توانا نباشیم ، دیگران سرنوشتمان را می سازند . اُرد بزرگ


بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم . باس


پادشاهان مردم دوست برگزیدگان پروردگارند . بزرگمهر


آداب خوب و اخلاق ، دوستان قسم خورده اند و بزودی با یکدیگر متحد می شوند . بارتول


افراد دانا کوشش دارند خود را همرنگ محیط سازند ولی اشخاص دیوانه سعی می کنند محیط را به رنگ خود در آورند ، به همین جهت تحولات و ترقیات اجتماع به دست دیوانگان بوده است . آندره مورا


همواره تنهایی ، توانایی به بار می آورد .  اُرد بزرگ


پول مانند حس ششم است که بدون آن نمی توان از پنج حس دیگر به طور کامل استفاده کرد . بدون درآمد کافی نصف امکانات زندگی به روی ما مسدود خواهد شد . سامرست مرآم


هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن غافل بوده اید  . جبران خلیل جبران


جستجوی حقیقت دیوانگی مطلق است ، چه موقعیکه به حقیقت رسیدید ممکن نیست به کسی بگویید و دشمن شما نشود . برنارد روسن پی یر


با مشکلات می جنگیم که به آسایش برسیم ، وقتی به آسایش رسیدیم آسایش را غیر قابل تحمل می دانیم .بروکس آدامز


خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز . فردریش نیچه

انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ي شلوارش بيشتر مي شود. اديسون


انسان هنوز خارق العاده ترين كامپيوتر است . كندي


انسان هيچ وقت بيش تر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است . لاروشفوكولد


شباهنگام برای خانواده و نزدیکانت نامه بنویس و در روز برای اربابان و سرپرستان  .  اُرد بزرگ


بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است . آندره مصورا


گیتی در جنگ و آوردی بزرگ در گردش است . اندیشه و تلاش خردمندان از یک سو و پوزخند اهریمن و روان دیوپیشگان از سوی  دیگر ، معرکه این جهان گذارا  است . اُرد بزرگ


آدم شجاع یکبار می میرد ولی ترسو هزار بار . الین چانک


حافظه پروندۀ تخیل و گنجینۀ عقل دفتر ثبت وجدان و مخزن اندیشه است . بازیل


یا چنان نمای که هستی ، یا چنان باش که می نمایی . بایزید بسطامی


قلب شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت می یابد ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر قلبهایتان فرود می آید ، بشنوند  . جبران خلیل جبران


در هستی جنبش حشرات هم چهار چوبی دارد . ارد بزرگ


تمام دنیای پهناور را بگردید ، دری بر روی آدم بی پول گشاده نخواهید یافت . هانری استانتون


خرد ، آدمی را گرانبهاترین چیز است ، و خداوند خرد در هر دو جهان کامروا و سرافراز است . و اگر از خلعت خرد محروم بود دانش بجوید ، چه دانشور سرور سروران است . و اگر از آن هم بی بهره بود باید دلیر باشد و در میدان نبرد بی باک باشد تا در نظر پادشاه گرامی ، و پیوسته شاد و فرمانروا باشد .و اگر این نیز نداشت  دیگر درخور زنده ماندن نیست ، و بهتر است که مرگ وی را دریابد .   بزرگمهر


انساني كه قادر به آفرينندگي نيست طالب نابود ساختن است . اريش فروم


مرد آزاده پيوسته مي كوشد كه در گفتار آهسته و در كردار خود كردار خود تند و سريع باشد . كنفوسيوس


یکی از بزرگترین خوشبختی ها ، خدمت بیشتر به مردم است . اُرد بزرگ


آزادی تلاش خردمندانۀ آدمی در جستجوی علت حادثه هاست . هربرت مارکوزه


وقتی همه نیروهای جسمی و ذهنی متمرکز شوند توانایی فرد برای حل مشکلات به طور حیرت انگیزی چند برابر می شود . نرمن وینسنت پیل


اگر در کارتان در حال پیشرفت نیستید و بهتر نمی شوید ، پس دارید بدتر می شوید . نت رایلی


حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست  خنده دار است زیرا  همه چیز طبق خواست قدرت ما است . فردریش نیچه


انسان بزرگتر از یک جهان و بزرگتر از مجموعۀ جهانهاست ، در اتحاد جان با تن رازی بیش از راز آفرینش جهان نهفته است . هنری گیلر


مسرات حقيقي در اثرازدواج بدست ميآيد . لویی پاستور


دودمانی که بزرگان و ریش سفیدانش خوار باشند ، به کالبد بی جانی ماند که خوراک جانوران دیگر شود . اُرد بزرگ


 مردان بزرگ تاریخ سرنوشت ملتها را تعیین می کنند . اشپنگلر


نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها .
چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش . جبران خلیل جبران


دانایان روشندل می دانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر . بزرگمهر


شادمانی اسطوره ايست که در جستجويش هستيم . جبران خلیل جبران


هیچ چیز به اندازه تمرکز انرژی روی تعداد محدودی از هدف ها به زندگی تان توان و نیروی بیشتر نمی دهد . نیدو کیوبین


هنرمندان ناب ، هر روز در برابر دیدگان مردم نیستند . اُرد بزرگ


وقتی که پرکاهی به چشمتان می رود ، آن را بیرون می آورید . وقتی عادتی بد وارد روح شما می شود ، می گویید : سال دیگر معالجه اش می کنیم . هوراس


سخاوت در زیاد دادن نیست، در به موقع دادن است . لابرویر


نیرنگ پیران بدنهاد ، تنها با مرگ به پایان می رسد . اُرد بزرگ


یکی از عظیم ترین اسرار عشق و محبت این است که بیاموزید: چگونه آرمان ها و اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدائید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید بتوان بدست آورید .  کاترين پاندر


هر روز همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را زندگی کرده ای . نانسی سیمس


شر با شر خاموش نمی شود چنان که آتش با آتش، بلکه شر را خیر فرو می نشاند و آتش را آب . لقمان


در آیین خرد در هر کاری اندیشه باید . بزرگمهر


در خواب می توانی نیروی روان خویش را بنگری . اُرد بزرگ


گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد .   جبران خلیل جبران


حافظه آفریده ای هوس باز و مستبد است . هرگز نمی توانید بگویید که از کرانۀ دریای زندگی چه سنگریزه ای را بر می گیرد و در گنجینۀ خود نگاه می دارد ، یا کدام گل ناشناخته ای را از مزرعه می چیند ، و به عنوان رمز اندیشه هایی که در اعماق قرار گرفته اند و روزی اشک به چشم می آورند حفظ می کند . و با این همه در این شک ندارم که مهمترین چیزها آنها هستند که بهتر به یاد می آیند . هنری وان رایک


درسهائی که بر زانوی مادر آموخته شده ، آموزش هایی که پدر داده ، همراه با داستانهای شیرینی که در کنار بخاری به گوش خورده ، یادگارهای شیرینی است که هرگز کاملاً از یاد نمی رود . لامنه


بزرگترین نابکاری آن است که بپنداریم برای آنکه برترین باشیم باید دست به ویرانگری چهره دیگران بزنیم . اُرد بزرگ


حقیقت مانند آب دریا است چون نمک  آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد . فردریش نیچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 18:33  توسط نگارنده   |