تبليغاتX
پرندگان مهاجر - نظر یادت نره فدات شم
یادداشت های بی خیالی من

((بي معرفت))

جز با تو دل را عاشق فردي نكردم

با هيچكس غير از تو همدردي نكردم

باچهره گرم و بهارين تو اي گل

چون سيلي باد خزان سردي نكردم

كنج اتاق شعر با يادت نشستم

در كوچه‌هاي هرزه ولگردي نكردم

گفتي به ناز و عشوه:« مارا بوسه اي كن»

لب را جلو يك لحظه آوردي نكردم ؟

با آنكه آزردي دلم را و شكستي

آن بي وفائيها كه مي‌كردي نكردم

تندي نمودي و جفا كردي و رفتي

بي‌معرفت! من با تو نامردي نكردم

 « زندگي حس غريبيست كه يك مرغ مهاجر دارد…»

                 نظر یادت نره فدات شم

 

گرچه عمری است غریبانه فراموش توام

بازمشتاق تووگرمی آغوش توام

باورم نیست که بیگانه شدی بامن ومن

همچویک خاطره ی کهنه فراموش توام

حسرتی گربدلم هست همان دیدن توست

من پرستوی خزان دیده وخاموش توام

 

وقتی تو بخواهی

وقتي تو بخواهي گلي زيبا بكاري .

وقتي تو بخواهي قايقي محكم بسازي.

وقتي تو بخواهي در رشته تحصيلي ات مدرك دكترا بگيري .

وقتي تو بخواهي به عيادت بيماري بروي.

وقتي تو بخواهي براي يك بار هم كه شده به شهر مورد علاقه ات سفر كني.

وقتي تو بخواهي دوست مورد علاقه ات را بعد از 20 سال پيدا كني .

وقتي تو بخواهي كار مورد علاقه ات را پيدا كني.

وقتي تو بخواهي گنجشك آسيب ديده اي را مداوا كني.

وقتي تو بخواهي سرپرستي كودك يتيمي را بر عهده بگيري.

وقتي تو بخواهي براي اين كه هم نوعت زير باران خيس نشود او را در زير چتر خودت پناه دهي.

وقتي تو بخواهي كه زندگي يكنواختت را به زندگي پر از شور و هيجان تبديل كني.

وقتي تو بخواهي براي پاسداري از ميهنت 2 سال هر روز 12 ساعت نگهباني از مرزهاي كشورت نگهباني بدهي .

وقتي تو بخواهي براي خوش حال دختركي خرد سال از انتقام گرفتن از پدرش بگذري.

وقتي تو بخواهي براي راحتي پرندگان اطراف خانه ات لانه اي برايشان درست كني.

وقتي تو بخواهي انسان هاي گريان دور و برت را از ته دل بخنداني........

معلوم مي شود كه تو براي توانستن منتظر هيچ كس نيستي ..

 

 

                 نظر یادت نره فدات شم

 

 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده امروزم . خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم؟

زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی؟

 گفت : نخریدند اما تمام شد ....

 

 

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد.

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» .

من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

 

 

                  نظر یادت نره فدات شم

 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني.

بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.

نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.

حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

دوست و دوستدارت:خدا

 

 

 

براستي قلاب علامت كدامين سوال است كه ماهي ها بدان پاسخ مي دهند؟؟
آيا آنان واقعا احمقند؟؟؟

 آيا چشمانشان را مي بندند و به آن قلاب تن مي دهند؟؟

 

 

                  نظر یادت نره فدات شم

 

دليل بودن تو

 هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند
.
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
.
 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
.
و حرفهایی است برای نگفتن
...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
.
 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

 

و خدا تنها بود .
        
هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت ...    

 

 

 

                  نظر یادت نره فدات شم

 

 

 
زلیخا عاشق یوسف شده بود. تمام خواسته های قلبش را در وجود یوسف یافته بود. یوسف را دوست داشت، اما نه تنها ظاهر زیبایش را. زلیخا باطن زیبای یوسف را دیده بود. او را با همه وجودش حس کرده بود.
اگر چه می دانست که اشتباه می کند، اگر چه هنوز شرم داشت، اما دیگر نتوانست تاب آورد و آنچه را که نباید خواست.
یوسف نمی دانست باید چه کند. نمی دانست چگونه خود را برهاند. خدایش به او گفت که باید فرار کند و او چنین کرد.

یوسف هم زلیخا را دوست داشت. اما جنس دوست داشتن او با عشق زلیخا متفاوت بود. زلیخا از همه چیزش گذشته بود، حتی از آبرویش. بی پرده عشق خویش را فریاد کرده بود و حالا رسوا شده بود. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
یوسف هم زلیخا را دوست داشت. می خواست حقیقت عشق را به او نشان دهد. می خواست او را از بند هوی و رسوایی برهاند. می خواست قلبش را از به جای تاریکی از نور پر کند. یوسف 7 سال زندان را به خاطر حقیقت تحمل کرد. 7 سال پر از مشقت.

و پس از هفت سال، زمانی که یوسف آزاد شد، زلیخا را در دادگاه وجدان خویش قرار داد و همه وجودش را دگرگون کرد. آنگاه بود که حقیقت عشق برای زلیخا هویدا شد، تا آنجا که گفت: الآن حصحص الحق. در این لحظه دیگر حقیقت را بی پرده حس می کرد. و چه حس زیبایی بود.
 
 
 
 
                 نظر یادت نره فدات شم
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط نگارنده   |