تبليغاتX
پرندگان مهاجر - مـــ-ن هنــوز تورا دارم
یادداشت های بی خیالی من

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.
پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟
پر

 

 

 

 

 

 

(سفر بخیر!    (سفر خوش! مسافر دلتنگِ من

 

پشتِ سرُ نگا نکن، تا نبینی که میشکنم!

یرو! سفر بخیر، عزیز! یارِ همیشگی ت منم!

پُشتِ سَرُ نگا نکن! دیدنی نیست گریه ی من!

وقت خداحافظی مون، یه حرفِ آفتابی بزن!

بگو همیشه با منی، تا آخرین فصلِ سفر!

بگو! بگو تا خون نشه، این دلِ زارِ در به در!

 

سفر بخیر! عزیزِ دل!

گردنه ها پُر خطرِ!

ببینکه از هق هقِ من،

شونه ی واژه ها تَرِ!

 

برای برگشتنِ تو باید کُدوم شعرُ سرود؟

باید کُدوم ترانه رُ از کفِ لحظه ها رُبود؟

باید کدوم قصیده رُ به دستِ قاصدک سپرد؟

باید که از تو آسمون چَن تا ستاره رُ شمرد؟

بگو همیشه با منی، تا آخرین سطرِ صدا!

بگو تا این ترانه رُ پُر کنم از خاطره ها!

 

سفر بخیر! عزیزِ دل!

گردنه ها پُر خطرِ!

ببینکه از هق هقِ من،

شونه ی واژه ها تَرِ!

 

 

 

 

 

 

 

حس غريب من!!!....

بعضی وقتها اینطوری میشه...یه حس...یه حس لعنتی میاد و داغونت میکنه...

به روی خودت نمیاری...ولی درد داره...خیلی زیاد...درد می خواد اشک بشه و از چشمهات بریزه بیرون ولی جلوشو میگیری...

حس میکنی قلبت داره فشرده میشه...  ولی... ولی نمی تونی دم بزنی... حتی نمی تونی رو حسی که داری اسم بذاری...

و نمی خوای تسلیمش بشی...

منتظری....منتظر اینکه یه اتفاقی بیفته تا...تا چی بشه؟...

تا دردت فریاد بشه یا اشک... یا شاید یه مرهمی بشه برای دردت...

حتی اگه ندونی دردت چیه...

دلت بخواد یکی اینو بفهمه...تو نگی ولی اون بفهمه... بفهمه و ... چی بشه؟ ...

بیاد پیشت... مثل همیشه دستت رو بگیره تو دستش... سرت رو بذاری رو شونش و گریه کنی...

و اونم هیچی نگه...فقط باشه...حضورش رو حس کنی...

و آروم بشی...

...

...

(ولی تا اون لحظه باید تظاهر به آروم بودن بکنی...تظاهر به شادی...نیازی به تلاش نیست...مجبورت میکنن...)

 

 

 

 

 

 

 

 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

 

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

*

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه ی  لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست.

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

 

 

 

 

 

يه نامه ي عاشقانه ه هيچ وقت به دست عشق نمي رسه !!!!!

 سلام

حالت خوبه

دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟


دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟

واژها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان، وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي مي تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي.
تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش مجنون... ولي اينبار مجنون بدون ليلي و فرهادي بدون شيرين، چون تو خدا بودي و نه ليلي و نه شيرين .
شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد.
لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ...
زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي.

من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي
و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي.
حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، اي معبودم.
چون شدي افسونگر شبهاي من
غم و غصه تو دلم کاري نيست 

دستای مهربونت رو قلب پاکت رو چشمای نازت رو و لبای قشنگت رو میبوسم بهت قول میدم تو رو از اعتمادی که کردی پشیمون نکنم .

عزيز دلم  زينب مهربونم خيلی دوستت دارم به خدا تمام  وجود منی پس ...

همیشه برات میمیرم

حتی اگه خدا نخواد می خوامت... !!!

 

 

 

 

 

 

 

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به
انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را
دوست داشتم وقتي اوتمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد
شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....

 

 

 

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

 

 

 

 

هيچ است همه جا و من خاموش راهی فردا رو به سوی کدامين تخيل ! کدامين اشک اه بازهم تکرار ....

کاش کسی بود فقط می فهميد که نگاهم تنهاست

غم متروک نقابم درياست

 

 

 

 خدايا !
تو
 
اوج نياز من را مي داني بزرگوارا ...
و تو خود مي داني تنها تکيه گاه دلتنگي هايم تويي !...
تويي ...
فقط تويي ! که سراسر مهر و سراسر نوري ! ...
درياب اين جان و روح منتظر را ...
منتظر !

منتظر همان لطف و مهربانی بی کرانت ....

درياب ! اين بنده ي چشم به در گاهت را ...
قسم به بزرگواري ات خداي من !
با من باش ...
با من مهرباني کن ....
اي همه خوبي .....
اي همه مهر ....
خداي من !
هر گاه با تو سخن گويم .... احساسم را در واژه ها نمي توانم بگنجانم .....
حس عجيبي ست .... با تو سخن گفتن !
خدايا ! .....
همه جان و وجودم تويي !
مرا در ياب ....
اي ناب ...

 

و زمان چه غارتگر عجیبی ست ....

و من ! ...

رنجور از بودن ....

دلتنگ از بودن ........

و خدای من !

به کدامین گناه محکوم ماندنم ؟ !

می خواهم بروم ....

می خواهم رها شوم .......

می خواهم دور شوم ..........

دور ............... دور .................... رهای رها !

خدای من ! صدایم را که می شنوی ؟ !

دیگر توان ماندن ندارم ......

به من گفته ای صبر داشته باش ! .... منتظر باش !....

تمام عمر را به انتظار سپری کردم ........

دیگر نمی توانم ! ..........به آخرین حد رسیده ام .........

خدایا !

دیگر نه خواسته ای دارم نه نیازی .............و نه حاجتی !

تنها فقط می گویم :

 

قسم به بزرگواری و عظمتت !

قسم به وسعت مهربانی ات این انتظار را به پایان برسان .......

بگذار رها شوم ! بگذار طعم شیرین پرواز را بچشم !

 

باز هم ....

باز هم اشک هایم قلب سرد به ستوه آمده از بودن را .........گرم می کنند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                            

"گاهي كه دلم
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه ی ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

مـــ-ن هنــوز تورا دارم

گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حرف آخر و هميشگي :

فعلا ...

يا علي ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:46  توسط نگارنده   |